اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
142
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
پنهانى ميان لشكر حسن مىفرستاد [ 1 ] كه مىگفتند : حسن با معاويه صلح كرد و پيشنهاد او را پذيرفت . معاويه ، مغيرة بن شعبه و عبد الله بن عامر بن كريز و عبد الرحمان ابن ام حكم را نزد حسن فرستاد و هنگامى كه در مدائن در خيمه گاه خويش فرود آمده بود بر او در آمدند ، سپس از نزد او بيرون رفتند و مىگفتند و مردم مىشنيدند كه خدا به پسر پيامبر خدا خونها را حفظ كرد و فتنه را آرام ساخت و او پيشنهاد صلح را پذيرفت . پس لشكر بهم خورد و مردم در راستگويى آنان شك نداشتند ، پس بر حسن هجوم آوردند و خيمه هايش و آنچه را در آن بود به غارت بردند . حسن بر اسب خود سوار شد و در « مظلم ساباط » [ 2 ] به راه افتاد و جراح بن سنان اسدى كه در كمين او بود ، با خنجرى ران او را مجروح كرد و ريش جراح را گرفت و سپس پيچاند و گردنش را شكست . حسن كه بسيار خونريزى كرده بود به مدائن برده شد و سخت رنجور گشت و مردم از پيرامون او پراكنده شدند . معاويه به عراق آمد و كار او پيشرفت و حسن بيمار و سخت رنجور بود ، پس چون حسن ديد كه نيرويى ندارد و يارانش پايدارى نكرده از گرد او پراكنده گشتهاند ، با معاويه صلح كرد و بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا چنين گفت : ايها [ الناس ] ان الله هداكم باولنا و حقن دمائكم بآخرنا و قد سالمت معاوية - و ان أدرى لعله فتنة و متاع الى حين [ 3 ] ، « اى مردم همانا خدا شما را به اول ما هدايت و خونهاى شما را باخر ما حفظ كرد و من اكنون با معاويه سازش نمودم - و نمىدانم شايد كه آن شما را آزمايشى باشد و بهره اى تا زمانى » .
--> [ 1 ] ن ، فرستاد . [ 2 ] ساباط كسرى ، قريه اى نزديك مدائن بوده است ، و مظلم ساباط ، گويا جايى است از آن ، كم روشنى ( مراصد ) . [ 3 ] س 21 ى 111 .